سال نو مبارک

بخوانید

 

آمار بازدید سایت

2369183
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه گذشته
کل روزها
1191
7565
13587
35271
161965
221348
2369183

پیش بینی امروز
6720


IP شما:54.145.183.43
05 دی 1395

چرا من در زلزله نمُردم؟!(به مناسبت سالروز زلزله بم)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌)

بم - مهر ماه سال 1375 هجری شمسی - خیابان دکتر شریعتی - پاساژ سجادالائمه - درمانگاه تیپ یکم سید الشهدای بم از لشکر 41 ثاراله کرمان

این آدرس، آدرسی بود که مرا برای گذراندن دوران طرح و سربازی، پس از فارغ التحصیلی از رشته دکترای دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد به این مکان کشاند.

 دلایل مختلفی چون: قرابت با خوی کویریان ، مهمان نوازی بمیها و البته کار خوب حرفه ای و درآمد رضایت بخش مرا وادار نمود تا با وجود حس ناسیونالیستی شدید به گناباد 5 سال دیگر بعد از اتمام 2 ساله ی طرح و سربازی در این شهر بمانم. بم، معضلاتی هم داشت ! گرمای طاقت فرسای 50درجه تابستان ، هوای غبار آلود و گرد و خاک، مشکلات امنیتی و ... و این آخری: صبحگاه 5دیماه 82زلزله ای غیر قابل تصور و باور و مخرب و مرگبار آنچنانکه قرنها مردمان آن منطقه چنین فاجعه ای را به خاطر نمی آوردند.

ساعت حدود 6 صبح 5دیماه 82 بعد از آنکه توانستم بر ترسم غلبه کنم به طبقه ی دوم برگشتم تا لباسها و موبایلم را با عجله بردارم، خانه ی استیجاری ولی تازه ساز و اسکلت آهن بود و خسارات کمی به آن وارد شد.

خوب یادم هست وقتی بین خواب و بیداری و درحال تکانهای شدیدزلزله از پله ها پایین می رفتیم گویا کسی سرامیکهای دیوارهای راهرو را با ضربات چکش بیرون می ریزد و ما روی آن لیز می خوردیم. و صدای پرتاپ شدن و شکستن وسایل آشپزخانه و دکور و آکواریوم به گوش می رسید.

به همراه دوستان دانشجو و اساتید دانشگاهی که مهمانم بودند( و قرار بود آن شب اینترنت dial up را برایم راه اندازی کنند) به طرف مرکز شهر حرکت کردیم. هر چه به طرف مرکز و شمال شهر می رفتیم شدت تخریب بیشتر بود.

چند کوچه آن طرف تر توانستیم پسر همسایه مان را که پدر و مادرش در آشفته بازار زلزله تازه یادشان افتاده بود که خانه اش خشت و گلی بوده، در حالیکه دهانش پر از گل بود زنده از زیر آوار درآوریم. ولی زن حامله اش با اینکه شوهرش دستش را گرفته و تا نزدیکیِ در، کشانده بود به دلیل فرو ریختن دیوارهای قطور گلی فوت نموده بود!!

در همان دقایق اول فهمیدم که با وسایل محدود مکانیکی ، عملیات امداد و نجات فایده ای ندارد. به طرف تنها بیمارستان شهر رفتم، شاید با مهارت اندکی که دارم کمکی کرده باشم . با وجود گذشت 30تا 45 دقیقه از زلزله جسدهای زیادی در بلوار منتهی به بیمارستان و حیاط آن به چشم می خورد. فرماندار در میدان فرمانداری بم با تلفنی ماهواره ای به مسئولین استان التماس می کرد و شدت فاجعه را توضیح میداد. ولی صبح زود یک روز تعطیل (جمعه)!! و بی سابقه بودن زلزله در شهر بم همه را غافلگیر کرده بود و ستادهای بحران را هم که قربونشون برم !اولین هواپیما جهت حمل مجروحین ( با وجود دارا بودن فرودگاه) در ساعت یک بعداز ظهر یعنی 7ساعت و سی دقیقه بعد از زلزله به زمین نشست!!

بگذریم !هر چند نمی توان به سادگی از این امور گذشت !...

گوشی موبایل من که تا آن لحظه آنتن نداشت بوقی زد (ericsson های آن زمان هنگام برگشت آنتن بوق میزد)و من توانستم به شکلی معجزه آسا با پدر و مادرم در گناباد صحبت کنم و آنها را از نگرانی برهانم. تا عده ای دیدند من با موبایلم صحبت میکنم به طرف من هجوم آوردند که شماره هایشان را بگیرم ولی دیگر آنتن نداد.

من به طرف بیمارستان رفتم و آنجا قیامتی صغری را دیدم. صدها جسد ! بیمارانی که از قبل در بیمارستان بستری بودند با سرم و یا سوند به دست به حیاط بیمارستان آمده بودند.

مادران و پدرانی که بچه های خردسالشان را از زیر آوار با دهانی پر از خاک و گل سراسیمه به بیمارستان به امید نجات آورده بودند و من و محدودی از پزشکان غیر بومی (بومیها مشغول کمک به خانواده ها و اقوام و سایر مردم داخل شهر بودند) با اندک امکاناتی که از انبار بیمارستان در اختیارمان بود، شستشوی زخم ها، جلوگیری از خونریزی(تورنیکت) ، آتل بندی شکستگی ها البته با تخته های جعبه ی میوه و وصل آنژیوکت ... انجام می دادیم.

زمین همچنان زیر پایمان می لرزید و ما که عادت کرده بودیم، بی توجه کارمان را انجام میدادیم و بعضی مواقع فکر میکردم سرم گیج میرود ولی حرکت زمین بود.

- هرگز صورت پدر و مادرانی که عزیزانشان را بر روی دو دست به طرف من می آوردند و من با نگاه به صورت کبود آن ها و عدم وجود علایم حیاتی در اثر خفگی یا خونریزی داخلی نمی دانستم به آن ها چه بگویم؟! یادم نمی رود. آنها سراسیمه به طرف بیمارستان و پزشکان می رفتند تا از یکی از آن ها مژده ی زنده بودن بگیرید! ولی وقتی ناامید می شدند علی رغم میلشان او را در گوشه ای می گذاشتند و به دنبال نجات سایر اعضای خانواده می رفتند، که مجال خاک سپاری هم نبود!

- یا اصرار خانواده ای برای وصل سرم به بدن بی جان خانمی که در عقب وانت تا جلو درب بیمارستان آورده بودند و من هنوز در حال گفتن کلمه ی " تمام کرده" بودم که مردی که به نظرم شوهرش بود با صدای بلند گفت نه! کارتو بکن! سرم رو وصل کن!

- یا پسرکی که در حال فرار، شیشه های راهرو بر سرش فرود آمده بود و یکی از شیشه ها به صورت مورب به سرش برخورد کرده بود و پوست سرش را غلفتی کنده بود!!

- یا دخترک آشنایی که خودش و خانواده اش مریض های دندان پزشکی من بودند و دستش از ناحیه ی بازو کاملن آویزان شده بود و من توانستم جلو خونریزی را بگیریم تا اعزام به کرمان شود و سال بعد پدرش را دوباره در سفری به بم دیدم، گفت؛ زنده است ولی دستش را کاملن قطع کردند.

- یا مردی را که می گفت دکترباورت نمیشه تا ساعت 4 صبح خانم و 4 بچه ام را در حیاط خانه دور آتش نگه داشتم و بعد خانمم گفت؛ دیگه زلزله نمیاد بریم تو از سرما مردیم! رفتن همانا و زلزله ساعت 5 و بیست دقیقه همانا و کشته شدن همه ی اعضا خانواده ام به غیر از یک دخترم همانا!

- یا دوستی آشنا که می گفت هیچ وقت سابقه نداشت دختر کوچکم نزدیک صبح بیدار شود ولی صبح حادثه ساعت حدود 5 صبح ما را بیدار کرد و گفت آب می خوام! من که با ناراحتی برایش آب آوردم دیگر نتوانستم بخوابم و همین باعث نجات خودم و خانواده ام شد!!

- یا...

- یا...

شب اول رابه اصرار اقوام برای استراحت به کرمان رفتم وبا شروع خط دادن موبایل، گوشیم تا صبح زنگ میخورد و اقوام،همشهریان و دوستانی که سالها با من تماس نداشتند جویای حالم بودند. ولی صبح روز بعد به بم برگشتم. همسایه هایم گفتند دکتر!دیشب بدترین شبهای زندگیمان را گذراندیم: یک چادر و بیست و هفت هشت نفر زن و بچه و یک وانت پر از جسد در بیرون چادر که نتوانسته بودیم دفنشان کنیم و شهری تاریک ،سوت و کور، بی آب و برق و نفت وصدای ناله از دور و نزدیک و آسمانی پر از گرد و غبار قرمز،گویا هیچ وقت صبح نخواهد شد و قیامت شروع شده است.

نمی خواستم شما را ناراحت کنم! ولی خودم با تصور آن ها روزها حال خوبی ندارم!

زلزله برای حدود بیست هزار نفر مرگ به بار آورد و برای من و سایر باقیمانده های زلزله عمری دوباره ! براستی چرا؟!

شگفت انگیزتر اینکه من قرار بود چون خانواده ام در کرمان بودند شب زلزله به خانه یکی از دوستان(که مستاجربود) بروم که آنها هم دست بر قضا آن شب بم نبودند،وقتی بعد از زلزله به کوچه آنها سر زدم(معروف به کوچه ی شیخیا) تلی آجر و آهن دیدم و همسایه ها گفتند:مستاجر (طبقه بالا)که نبوده ولی صاب خانه در طبقه پایین همراه با زن و سه دخترش و مهمانهایش کشته شدند.

زلزله 5 دی ماه 82 ساعت پنج و بیست و شش دقیقه و به شدت 6/6 ریشتر چهارمین زلزله ی بم در طی12 ساعت بود! ما پس لرزه شنیده بودیم ولی پیش لرزه! نه!

هرچند پیش لرزه های شهر بم از ماهها قبل شروع شده بود:

- تابستان همان سال، باز هم صبح زود زمین لرزه ای بم را لرزاند که کاملن محسوس بود،

-چند روز بعد از آن من روزی در مطب که طبقه دوم در میدان مرکزی(امام) شهر بود، زمین لرزه ای کوچک را احساس نمودم که به شوخی به منشی ام گفتم این زمین لرزه ها به ما غیر بومی ها هشدار می دهد که زودتر برویم!

-یک هفته قبل از زمین لرزه ی اصلی باز هم صبح زود زمین لرزید و خیلی ها احساس کردند.

- 4 دی ماه از ساعت 8 شب تا 5 صبح زمین 3 بار لرزید، با گناباد تماس گرفتم ، گفتند اینجا خبری نیست ولی شما بیرون یا تو ماشین بخوابید. شب سردی بود و ما باز هم چشم سفیدی کردیم و زیر سقف خوابیدیم،چرا که در طول روزهای گذشته وقتی با بمیها صحبت می کردیم می گفتند؛ امکان زلزله ی شدید در بم به چند دلیل نیست!1- بم قنات های زیادی دارد.2- گسل ها فعال نیستند و چند قرن کسی زلزله در این شهر را به یاد ندارد3- منابع آب زیرزمینی زیادی در زیر شهر داریم .

و این زمین لرزه های کوچک امواجی هستند که از شهر بافت می آید که مرکز زلزله های شدیدی در گذشته بود و هر از چند گاهی آنجا زلزله می شد!!(بافت، یکی از شهرهای استان کرمان که در صد کیلو متری بم قرار دارد)

ولی گویا این بار نوبت بم بود! و چه نوبت بدی!!

زمین لرزید و شهر نابود شدو بیست هزار نفر کشته شدند! و50 هزار نفر آواره! این کلمات به سادگی نوشته می شوند و به سادگی تایپ شده و در سایت منتشر می شود ! ولی آیا شما می توانید خود را فقط یک لحظه به جای کسانی بگذارید که تمام اموال و شاید خانواده ی خود را در چند ثانیه از دست دادند!!

به اموال من خسارت زیادی وارد شدولی خودم و خانواده ام زنده ماندیم! چرا؟

چرا من جزء کشته شدگان نبودم؟!

با این عمر دوباره من چه کردم؟!

آیا قدرش را دانستم؟!

بعد از زلزله من به گناباد آمدم و مطبم را در شهر خودم که یکی از آرزوهایم بود افتتاح نمودم.

عید 83 را به میان بمیها رفتم. سال را در چادر های آنان تحویل کردم. که هنوزم زمین آرام نگرفته بود و پس لرزه داشت. آنچنانکه یکی از شدیدترین پس لرزه ها دقایقی بعد از تحویل سال 83 صورت گرفت.

کتابی از شعر شاعران گنابادی در رثای شهر بم تحت عنوان "بوی زعفران در نخلستان" چاپ وبا شرکت در شب شعری همراه با شاعرتوانمند گنابادی آقای ابوالحسن دلشاد به بمیها تقدیم نمودم.

بعد از 8 سال دوستان خوبی دارم که گاهی سر می زنم و آن ها هم به ما سر می زنند و یا پیامکی می فرستند. و هنوز رطب مضافتیشان بر سر سفره های افطار و یا صبحانه یمان هست.

چند پیامک امسالی از بمیها:

- آبی تراز آنیم که بیرنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

-دوستان از غم هجران چه خبر؟ از شب سرد زمستان چه خبر؟

شهر بم غرق سکوت است چرا؟ از داغ جانسوز عزیزان چه خبر؟

5 دیماه سالروز پر کشیدن کبوتران مظلوم بم نثار روحشان 5 صلوات

یک سری کارهای فرهنگی در گناباد در کنار کار تخصصیم(دندان پزشکی) شروع کردم و انجام می دهم (سایت، ستاد تجلیل، جایزه دانا، مژده گناباد) ولی ....

نمی دانم...

بازهم ارضا کننده نیست!..

تصور می کنم خدا انتظار بیشتری از این موهبت (زندگی دوباره) از من دارد!...

امیدوارم در ادامه ی این باقیمانده عمرم، یا بعد از آن همشهریان،فرزندان، خویشانم و دوستانم نگویند؛ ای کاش در همان زلزله مرده بود!!

 

( 474 بازدید)

نظرات منتشر شده (7) تعداد نظرات در صف انتظار (0) تعداد نظرات غیر قابل انتشار (0)

  • مهمان

    سلام آقای دکتر واقعا زیبا بیان نمودید اشک من که در اومد.
    امیدوارم خدا به بازماندگان حادثه صبر عطا فرماید حتی تصورش آدم رو نابود میکنه.
    شما آنچه در توان داشتی انجام میدهی ولی آیا مسئولین آمادگی لازم برای خدای نکرده تکرار همچین صحنه ای را دارند آیا در جلسات کمیته های بحران کسی هست که بداند در لحظه صفر حادثه چه خبر است؟
    انشالله خداوند به مدیران ما تدبیر و به تمام موجودات زنده زندگی راحت با طول عمر مفید بدهد

  • علی

    سلام بر گناپا
    خدا خواسته که شما زنده بمانید واین کارهای فرهنگی را انجام بدهید.وخدا هم کمک اصلی شماست.(از آموزش وپرورش شهرستان ورامین)

  • احسان

    در پاسخ به: علی

    ای بع:(
    علی از ورامین تو که مارو کشتی

  • !!!

    واقعا تجربه عجیبیست ومسئولیتتان در قبال زندگی و بخصوص خانواده بسی سنگین است.

  • علی

    سلام بر گناپا
    در جواب احسان عزیز من که بچه همان برکوه گناباد هستم .ناراحت نباش .
    از ورامین

  • احسان

    در پاسخ به: علی

    خب عزیزم اگه از گنابادی چرا انقدر می نویسی از ورامین:):):)

  • حسین نظری

    گیرم که فلک همدم و همساز آید
    ناسازی دهر بر سر ساز آید
    یاران گذشته از کجا جمع شوند
    این عمر گذشته از کجا باز آید !


    یاد تمام هموطنان از دست رفته گرامیباد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0 / 2000 محدودیت حروف
متن شما باید کمتر از 2000 حرف باشد
نظر شما پس از تأیید مدیریت، منتشر خواهد شد.

اخبار ویژه

پخش زنده گناباد

آخرین اخبار

Please publish modules in offcanvas position.